هرچند نبینی تو ولی ملت ایران ..شیریست که بر پرچم خورشید نشان است

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مقدمه ای بر حذف کامل هاشمی رفسنجانی از قدرت!



۱- هاشمی رفسنجانی پس از نازکردن و کش و قوس رفتنهای طولانی در نهایت در واپسیین دقایق مهلت ثبت نام برای  کاندیداتوری ریاست جمهوری اسلامی احساس وظیفه کرد و به میدان آمد.  پیشتر، ایشان در ردای اصلاحات و اعتدالگری، خود را حلال  مشکلات  و شاه کلید رفع بحرانهای کشور دانسته بود و متواضعانه (!) تمام معضلات مملکت را به دوران احمدی نژاد  نسبت داد! 

۲- ظرف هشت سال گذاشته، هاشمی تقریبا تمام موقعیت ها و مناسب خود (از جمله در مجلس خبرگان یا امامت موقت جمعه) را با خواری از دست داد، فرزندانش متواری و یا دربند شدند و تا آنجا خفت کشید که حتی وبسایت شخصیش در زمانهایی فیلتر شد! با این احوال همواره مخالفت خود را با جنبش مردم سالاری و اصولاً هر تغییر ساختاری در رژیم سیاسی ایران بارها  به صراحت بیان کرد و اگر هم زمانی نامی از زندانیان سیاسی و اجرای عدالت می برد، هدفش تنها حفظ  نظام و انقلابی بود که خود نهالش را کاشت و پر بال داد! گرچه امروز عالیجناب هاشمی درموضع دفاعی و ضعف است ولی درازمدتی از آن زمان  نیست که جنابشان بر تخت قدرت می نشست و فرمان دستگیری مخالفانش را می داد تا آنها را به قول خود آدم کند. چرا؟ چون که جسارت کرده و نامه ای انتقادی به شیخ بهرمانی فرستاده بودند! 

۳- هاشمی حتی در تشخیص مصلحت خود و خاندانش هم بارها اشتباه کرده است که نمونه آن شرکت در انتخابات مجلس ششم بود که آخرین نفر انتخاب شده از حوزه تهران شد. امروز هم بر ایشان این امر مشتبه شده که مقبول جامعه اند و انگار در این خیال است که در انتخابات پیش رو حتی با فرض سالم بودن آن بیشترین رای را خواهد آورد! 

۴- دوران ریاست جمهوری اش  را "دولت سازندگی" می خواند و خود را در جایگاه امیرکبیر نوین ایران و سردار سازندگی مملکت می بیند. می گوید که پیشبینی حوادث سال ۸۸ را کرده بود و اگر تنها به حرف های ایشان گوش می دادند، چنان مشکلاتی پیش نمی آمد و تا امروز ایران گلستان شده بود! جدا از تفسیرهای اقتصادی و مدیریتی که خلاف نظر ایشان را در سازنده بودن دورانش نشان می دهد، پرونده های جنایات های سازمان یافته در درون و بیرون از کشور در زمان زمامداری قدر قدرتی ایشان هنوز باز است که خود زمانی باید پاسخگو باشند (اگر عمری برای ایشان باقی بماند). از رذالت ایشان همین بس که پس رو شدن قتلهای زنجیره ای در دولت محمد خاتمی، دست به دست یکی از مظنونان اصلی پرونده (علی فلاحیان) به حج می رود تا بیش از پیش به بازماندگان آن جنایات ها دهن کجی کند. 

۵- هاشمی بهرمانی، کاندیداتوری خود را منوط به رضایت رهبر جمهوری اسلامی عنوان کرد که در نهایت نتیجه گیری می شود که چنان توافقی صورت گرفته است. این احتمال بالا را می شود داد که چه در انتخابات پیش رو تقلب بشود یا نشود نام هاشمی از صندوق بیرون نخواهد آمد (که در میان عامه مردم بی مقبولیت است)، با این حساب آیا باز به مانند انتخابات سال ۸۴ سکوت پیشه کرده و به قول خودش "شکایت به دادگاه عدل الهی" خواهد برد؟! آنچه مسلم نشان می دهد این است که کاندیداتوری ایشان بدور از جنجال و حاشیه نخواهد بود که نمونه کوچک آن را در همان زمان ثبت نام دیدیم (ویدئو پایین). با این حساب، نتیجه قمار انتخابات ۹۲ برای هاشمی ۸۰ ساله و خاندان پرمساله اش چنان سنگین خواهد بود که سرنوشت موسوی و کروبی برایشان زیاد دور از ذهن نمی نماید. شاید حتی جلو انداختن و ترغیب هاشمی برای کاندیداتوری، نقشه ای برای حذف کاملش از قدرت باشد!

توصیه ای به دفتر سیاسی شورای ملی و پندی از بزرگمرد مشروطه ایران


 به: دفتر سیاسی شورای ملی
نامه ای محترمانه و با چاشنی مظلوم نمایی به عالی ترین مقام جمهوری اسلامی نوشته اید و به خیال خود نصیحت کرده اید (منبع +). پیشنهاد لغو انتخابات ریاست جمهوری پیش رو را دادید و برگزاری یک انتخابات آزاد (در چارچوب رژیم؟!) را. خواسته اید به مذاکره با رژیم بنشینید تا خواسته های ملت را به گوششان برسانید (و مگر آنان بیخبرند از آنچه می کنند؟). و آیا می اندیشید که رژیم به شما به عنوان یک نهاد سیاسی موجه می نگرد و در مقام پاسخگویی یا برقراری دیالوگ بر می آید؟  که خود ناگفته پیدا است که هرگز به شما رسمیت نمی دهند.

و مگر رژیم در مقابل پرسش های جدی تر (و حتی با لحنی گزنده تر چون نامه نگاری های محمد نوری زاد) که از داخل کشور و از دلدادگان پیشین و حال خود آن نظام ، چه پاسخی تا بحال داده بود که در مقام جوابگویی به شما برآید؟

اگر فرستادن این نامه را به مثابه اتمام حجت می دانید که باز هم راهی خطا است. این را از میرزا فتحعلی آخوند زاده - آزادی خواه و روشنفکر جنبش مشروطه- بخوانید که در بیش از یک قرن پیش نوشت:
...لکن عاقبت با تجارب کثیره مبرهن گردیده که جمیع زحمات این صنف اشرف بشری در اعدام ظلم در مرور دهور بی‌فایده و بی‌ثمر بوده است و ظلم از جهان اصلا مدفوع نمی‌گردد و وعظ و نصیحت برای ترک آن در طبیعت ظالم هرگز مؤثر نمی‌افتد. پس قریب به اوایل قرن حال حکما و فیلسوفان و شعرا و فصحا و بلغا و خطبای سحبان‌ منش در فرنگستان مثل وولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیرهم فهمیدند که به‌جهت رفع ظلم از جهان اصلا به ‌ظالم نباید پرداخت، بلکه به‌ مظلوم باید گفت که ای خر! تو که در قوت و عدد و مکنت از ظالم به‌ مراتب بیشتری، تو چرا متحمل ظلم می‌شوی؟ از خواب غفلت بیدار شو، گور پدر ظالم را بسوز! بعد از این اعتقاد ثانوی، فیلسوفان فرنگستان تصورات جدیده‌ی خودشان را به مردم فهمانیدند. وقتی که مظلومان از اینگونه افکار عقلا واقف گشتند به یکبار همت کرده اظهار حمیت نمودند و ظالم را از میان برداشته برای آسایش و حسن احوال و اوضاع خودشان قوانین وضع کردند که هر کس از افراد ناس مباشر اجرای همان قوانین بشود اصلا به زیردستان یارای ظلم کردن نخواهد داشت. . . الان اداره و سلطنت قونستی توتسی [کنستیتوسیون] که در اکثر ممالک یوروپا موجود و معمول است نتیجه‌ی همین افکار حکماست.

با احترام،
داریوش

جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

جنجال فوکوس؛ از مسوولیت رضا پهلوی در ادامه پیگیری ماجرا تا جوسازی های حاشیه ای



۱- داستان به یک سال پیش بازمی گردد و مصاحبه آقای رضا پهلوی با نشریه اینترنتی آلمانی "فوکوس آنلاین". در بازنشرآن مصاحبه به زبان فارسی، سخنانی به شاهزاده نسبت داده شد (از قسم این که پادشاه قانونی است و یا حمایت ایشان از حمله نظامی به ایران) که در تضاد کامل با صدها گفتگوی پیشین و پسین از آن بود (منبع +). 

۲- دفتر آقای رضا پهلوی (با تاخیر) در مورد این سوء تفاهم (و یا توطئه!) توضیح می دهد و شخص ایشان در مصاحبه تلویزیونی با شبکه "کانال یک" عنوان می کند که نشریه آلمانی از تسلیم صدای ضبط شده مصاحبه خودداری کرده است. همچنین ایشان از پیگیری حقوقی  ماجرا خبر می دهند (بنا به گفته های ایشان، در پیاده کردن نوار مصاحبه و ترجمه آن تحریف شده است).

۳-توضیحات رضا پهلوی برای برخی قابل قبول نیامد و خواستار روشنگری ازجریان شدند. ماجرایی که تا یک سال پس از آن هم خاتمه نیافت!

۴- موجی وبلاگی با رو شدن مدرکی جدید در به اصطلاح روشنگری از نشریه آلمانی به راه می افتاد (منبع +) با مضمون کلی وابستگی آن نشریه به جمهوری اسلامی (که هدفش تخریب و بی آبرو کردن رضا پهلوی بوده است). همچنین عنوان می گردد که آن نشریه آلمانی رسما از ارایه نوار مصاحبه سرباز می زند (با ارایه سندی از مکاتبات وکیل آقای پهلوی).

و اما چاره کار به عقیده نگارنده:

الف- رضا پهلوی در ردای سیاستمداری است و در این جایگاه، باید انتظار پیش آمدن چنین جنجال هایی را هم داشته باشد. ناگفته پیدا است که برخی از انتقادها تنها از کین و دشمنی های پیشین و تنها به هدف تخریب شخصیت ایشان است ولی با بالا گرفتن ماجرا، کسان دیگری هم بودند که بی غرض پرسش گری کردند و البته وظیفه سیاستمداران است که پاسخگو باشند (هرچند به دفعات!).

ب- پاک کردن صورت مساله و سعی در ربط دادن آن نشریه آلمانی به جمهوری اسلامی هم کمکی به پایان دادن این جریان نخواهد کرد (که نکرد!).

پ- و در پایان این که عصبانیت و زودرنجی چه از جانب دوستداران آقای پهلوی و چه منتقدان ایشان کمکی به روشن شدن قضیه نمی کند. شاید بهترین و تنها راه، ادامه پیگیری های حقوقی و ارایه شکایت رسمی از نشریه آلمانی باشد (گرچه با صرف پول و وقت زیاد) تا در نهایت، اصل ماجرا برای تندترین منتقدان شاهزاده هم روشن گردد.

دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

هاشمی رفسنجانی، فریبکاری سیاس در قبای اصلاحی گری و اعتدال



علی اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی نوقی، آخوندی که بیش از دو دهه بر اریکه قدرت نهان و آشکار مملکت نشسته  بود و ازهیچ  خباثت و حقه و کلک و جنایتی درافزودن به قدرت خود و حفظ  آن کوتاهی نمی کرد، می گوید : "هیچ دولت دیکتاتوری نمی تواند در دنیا موفق  شود". جمله راست است و زیبا گرچه شنیدن آن از کسی چون جناب رفسنجانی خنده آور است.   

طوری حرف می زند گویی که مشکلات کشور تنها هشت سالی است که بوجود آمده و پیش از آن و بخصوص در دولت هشت ساله اش، ایران گلستان بود. خود را محور اعتدال می داند و با شکسته نفسی از اینکه دیگران او را تنها راه برون رفت از اوضاع کنونی و "شاه کلید مشکلات" می دانند احساس شرمندگی می کند. به شکلی حرف می زند که گویی در دوران قدرتمداری ایشان، نه از بنیاد گری های اسلامی و انقلابی و عملیات تروریستی اثری مانده بود که جنابشان با تنش زدایی، ایران را دوست تمام جهان کرده بود!

هاشمی رفسنجانی، همان که (با وقاحت) عامل قتل های زنجیره ای را با خود به حج می برد و به بازماندگان قتل های زنجیره ای دهن کجی می کند. هم او که  آن زمان که سر مست از باده قدرت بود حتی انتقادی را بر نمی تافت و دستور به حبس نویسندگان نامه انتقادی به خود را داد و می گفت که می خواهد رویشان را کم کند. همان که مخالفت خود را با جنبش مردم سالاری و اصولاً هر تغییر ساختاری در رژیم سیاسی ایران بارها  به صراحت بیان کرده بود و "مکتب ایرانی" را کوبید. همان هاشمی رفسنجانی که امروز در قبای عاریه اصلاحات و اعتدال است و ناز می کند که نامزد انتخابات ریاست جمهوری بشود یا نه!

شاید هم نظام در فکر معامله ای پشت پرده با عالیجناب سرخپوش است بر سر حفظ اموال دزدی خاندانش و فرزندان ناخلف و بدنامی که امروز مغضوب اند. شاید هدف تنها گرم کردن تنور انتخابات برای یک تدارکات چی چهار ساله دیگر است (پس از اعلام انصراف محمد خاتمی از کاندیداتوری) و چه گزینه ای بهتر از پیرمرد هشتاد ساله سیاس ای که خوب می داند چه موقع برای حفظ منافع اش به دست بوسی ارباب قدرت برود.

چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از اعتصاب غذای مهدی خزعلی دفاع کنم یا نکنم؟!



می گویند که چند ماه در اعتصاب غذاست، از آن سو می شنویم که چنین کاری از بشر ناممکن است ولی آیا این احتمال می رود  که در بازه های زمانی، با سرم غذایی یا خوراندن اجباری غذا و دارو سر پا مانده باشد؟! از سوی دیگر پس از اعتصاب غذای قبلی و آزادی اش، به کوهنوردی می رفت و سرحال نشان می داد! خود می گوید که حافظ نظام است و بجز اصلاحاتی جزیی خواسته ای ندارد! خواسته هایش در پی اعتصاب غذا مشخص نیست و البته  فرزند یکی از متحجر ترین و ضد ایرانی ترین رجل نظام است. کارنامه اش از "هویت" مخدوش مانده  ولی می گویند که به دنبال آزادی بیان و احقاق حقوق انسانی شهروندان (به زعم خود) است.

و اما من؛ 

نه فقط از عقاید و آرای امثال خزعلی که از ظاهر آنان هم بی زارم که مرا به یاد هزاران خاطره تلخ از وطن می اندازد. اطمینانی به او و آنان ندارم و به هر چه می گویند با تردید نگاه می کنم؛

 ولی 

او را محکوم نمی کنم که در جایگاه قضاوت نیستم،
آرزوی جانش ندارم، آرزوی زجرش ندارم که در آن صورت من هم از قماش زندانبانان می بودم . 

به او، هدفش، سخنش و پیامش به شک و تردید می نگرم ولی از حقوق انسانی اش - به عنوان یک شهروند ایرانی در بند- حمایت می کنم.

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آقای مطهری! بدنبال گرفتن رضایت برای مجرمانید یا اجرای عدالت؟!

سابقه مجلس شورای اسلامی و به خصوص دو دوره گذشته آن چنان خراب است که به حرکتی چون فراخواندن وزیر کشور به مجلس در مورد پرونده قتل ستار بهشتی هم به دیده شک نگاه می شود. کارنامه علی مطهری -طراح سوال از مصطفی نجار-  در دفاع از حق موکلان خود (مردم)  بسیار ضعیف است و دغدغه اش در موردی  چون  احضار احمدی نژاد به مجلس و طرح سوال از او، نه احقاق حق مردم و دفاع از منافع بر باد رفته مملکت که موارد بی اهمیتی چون قهر چند روزه احمدی نژاد از رهبر یا گفتنش از مکتب ایرانی (و نه اسلامی) و سفرهای خارجی اسفندیار رحیم مشایی  بودند! احضار وزیر کشور هم این بار می تواند تنها از سر منازعات سیاسی و جنگ قدرت با دولت احمدی نژاد باشد و نه از درد وطن  که مسبوق به سابقه است.

جناب مطهری می فرمایند که :
این سوال درباره مرگ ستار بهشتی (وبلاگ نویس) است. انتظار داشتیم از خانواده ستار بهشتی و مردم عذرخواهی شود و رضایت خانواده او گرفته شود که البته این کار انجام نشد.
 باید از ایشان پرسید که چرا باید به دنبال گرفتن رضایت از خانواده ستار و بستن پرونده بود و نه محاکمه مسببین آن و اجرای عدالت؟ جالب است که علی مطهری در نهایت، عدالت را در عذرخواهی نیروی انتظامی کافی می داند که شاید به زعم ایشان سبب شود که قائله ختم به خیر گردد و هیچ  لکه ای بر پیکره نظام مقدس جمهوری اسلامی نماند! چنین سخنانی که شاید بیشتر نمک بر زخم مادر ستار بپاشد که از ناعدالتی ها و اجرا نشدن قانون، پیشتر تهدید به خودکشی در مقابل مجلس کرده بود.

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ترجمه گفته های معصومه ابتکار (گروگانگیر سابق، معاون محمد خاتمی، جاعل مقاله و اصلاحات چی فعلی)


سال ۱۳۵۸,  گروهی از دانشجویان پیرو خط امام دست به گروگانگیری از سفارت امریکا در تهران زدند و مورد حمایت امام امت و البته دولتمردان آن زمان قرار گرفتند. امثال ابولحسن بنی صدر -سرپرست وزارت خارجه در آن زمان- که در نشریه خود به مدح و ثنای این عمل غیر عاقلانه  پرداخت (منبع +) از درک آن عاجز بودند که داغ آن تا چند نسل بعد هم بر پیشانی ملت ایران می ماند و هزینه آن بر گرده همان ملت است.

نام سرکار خانم معصومه ابتکار هم در کنار نام هایی چون ابراهیم اصغر زاده در بحران گروگان گیری بر سر زبان افتاد و جالب که هر دوی آنان هم در نهایت به عضویت در شورای شهر تهران رسیدند و از مواهب مادی و معنوی آن برخوردار شدند. خانم ابتکار -خواهر مری گروگانگیر- تنها ۱۸ سالی داشتند که به لطف اقامت چند ساله اش در آمریکا (و تسلط نسبی بر زبان انگلیسی) به عنوان سخنگوی گروگان گیران انتخاب شدند. انتخابی که در نفس خود، نشان از ناپختگی و بی عقلی دانشجویان پیرو خط امام داشت. پاسخ های نابخردانه و ساده انگارانه معصومه ابتکار در مقابل خبرنگار خارجی  نه فقط نشان از بی تجربگی (و حتی بلاهت فکری ایشان) داشت که تمام اعمال به اصطلاح دانشجویان گروگان گیر را هم بیشتر زیر سوال برد. 

ایشان در پاسخ به خبرنگار خارجی که گروگان گیری را مخالف تمام قوانین بین المللی خواند به خیال خود دست به توجیه زد و از نظام امپریالیستی آمریکایی گفت که در ایران جاسوسی می کرده و می خواسته است که تمام منابع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مملکت را به نفع خود کنترل کند؛  در نهایت هم ایشان به قول خودش جنایات های شاه را به میان کشید! خانم معصومه ابتکار از ۶۰،۰۰۰ شهید  و ۱۰۰،۰۰۰  معلول  به جامانده از جنایات های شاه می گوید و کشوری که به دست شاه  نابود شد و توجیه می کند که اسارت دیپلمات های آمریکایی -گرچه نقشی در کار نداشتند- موجه است!

در ادامه مصاحبه، معصومه ابتکار از جهاد مقدس و نامیرایی اندیشه اسلام و شهدا می گویند. ایشان می گوید که به راحتی حتی به دست خودش حاضر به کشتن گروگان ها است و به گفته ایشان  اگر شاه به ایران بازگردانده نشود گروگان ها  در دادگاه های اسلامی محاکمه و محکوم می شوند. هنگامی که مصاحبه گر از اثرات مخرب روانی چنان گروگان گیری بر روان دیپلمات های آمریکایی می پرسد، باز هم سوال را با سوال پاسخ می دهد و به تخیلات اغراق آمیز خود از دوران شاه می پردازد تا گروگانگیری را توجیه کند. 

بیش از سه دهه از اشغال سفارت امریکا می گذرد و شرمساری از آن هنوز بر شانه نسل های جدید ایران سنگینی می کند و ایران هنوز هم هزینه های سیاسی آن را می پردازد. امثال معصومه ابتکار البته آینده خود را ساختند و وارد بازی قدرت شدند. خانم معصومه ابتکار جوانسال به عنوان نخستین دختر ایرانی وارد هیات دولت شد و پس از آن هم پله های ترقی را در دولت سید محمد خاتمی پیمود. البته امروز ایشان در کنار پست های سیاسی، مدرس دانشگاه هستند و به کار تحقیق مشغول اند. گرچه چند سالی پیش بود که  در نشریه بسیار معتبر NATURE عنوان شد که ایشان (با عنوان معاونت ریاست جمهوری ایرانی) در مقاله تحقیقاتی خود تقلب (Plagiarism) کرده است که سبب شد  ضربه بزرگی به حیثیت آکادمیک دانشگاه های ایران وارد شود.



شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سه دهه تحریم در خوشی و لذت از زندگی؛ ارمیا، گلشیفته و جامعه ایرانی


شاید دها سال باید بگذرد تا بتوان تاوان آنچه را که بر فرهنگ و اخلاق جامعه ایرانی پس از انقلاب ۵۷ رفت را داد. بیش از سه دهه "اجبار" در پوشش و سرکوب آزادی های اجتماعی، ترویج فرهنگ پنهان کاری و ظاهر سازی و دروغ گویی، بنیان اخلاق جامعه ایرانی را بهم ریخته است. دو مثال گلشیفته و آرمیا را می توان دو نشانه روشن از این خسران اخلاق جامعه ایرانی  دانست ناشی ازآنچه بر مردم ایران از سر اجبار و زور و تحریم در خوشی و لذت از زندگی آمده است. 

با انتشار عکس هایی نیمه برهنه از گلشیفته، هنرمند جوان و با استعدادی که ناچار از فشار های حکومتی ترک دیار کرده بود، تا مدت ها دنیای مجازی ایرانیان مشغول شد و صدها ساعت بحث و گفتگو و جدل و تحلیل و تفسیر را طلب کرد.  

به تازگی هم برنده شدن بانویی جوان -ارمیا- که پوششی نیمه اسلامی دارد (و در تظاهر به اجرای دستورات دینی از مصاحفه و در آغوش کشیدن مردان پرهیز می کند) در مسابقه پراعتبار و پربیننده آکادمی گوگوش خبر ساز شد. جایی که صحبت بر سر پوشش او در حالت عادی نمی بایست این اندازه مورد توجه قرار بگیرد در میان ما  مخالفین و موافقینی ساخت که به بحث و جدل بنشینند و کار به دعوا و مرافعه بیانجامد. در شکل طبیعی آن صحبت از عقیده و دین و پوشش دیگری غیر معقول و نامربوط است ولی همین مسایل حتی می تواند (که توانست) سرانجام انتخاب برنده این مسابقه را رقم بزند و به عقیده برخی از اهل فن، چنان انتخابی بیشتر ناشی از حاشیه های آن بود تا استعداد و تسلط بر ظرافت ها و تکنیک های هنری و موسیقیایی.


فیسبوک  خورشیدنشان

جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آیا بریتانیا از حتی پیکر بیجان رضا شاه وحشت داشت؟!


رضا شاه بزرگ در پایان شکست در مخاصمه ای تحمیلی با قدرتمند ترین نیروهای زمان خود -بریتانیا و روسیه- به ژوهانسبورگ تبعید شد تا پایان عمر خود را دور از وطنی بماند که  از زمانه سیاه قجری به دوران مدرن عصر حاضر هدایتش کرد. پادشاه ایران، تا آخرین لحظات عمر پیگیر مسایل کشورش بود و امید به شنیدن اخبار خوشی از وطن داشت. ۴ مرداد ۱۳۲۳، رضا شاه بر اثر بیماری قلبی ناشی از رنجی که از دوری از وطن داشت درژوهانسبورگ  بدرود حیات گفت. پیکر مومیایی شده اش به مصر برده شد تا در مسجد رافعی قاهره به ودیعه گذاشته شود.

ولی بریتانیای کبیر حتی از پیکر بیجان پادشاه مستعفی ایران هم وحشت داشت و بردنش به ایران را بر نمی تابید که حتی از  برتن کردن و بهمراه بردن لباس های نظامی و تشریفاتی رضا شاه بزرگ هم در هراس بود. هفت سال پس از آن بود که پیکر رضا شاه در لباس نظامی اش به وطن باز گردانده شد تا  ۲۸ سالی بعد که متجاوزانی دیگر، تاب بودنش در وطن را نیاورند.

چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اردشیر ارجمند! شرم بر تو که هنوز وعده انتخابات در قانون اساسی جمهوری اسلامی را میدهی...


جناب ارجمند! به نمایندگی -خود خوانده- از جنبش مردم ایران در یک کمیسیون پارلمانی اروپا صحبت می کنی و تنها سخنت، بغض های فروخورده شخصی است! در مجمع ای  مهم هستی ولی با همان ظاهر نامناسب، بجای منتقل کردن خواست مردم، خط قرمز می کشی و خودی -ناخودی می کنی مبادا که آنان در خیال خام (!) اتحاد یکپارچه اپوزیسیون افتند. چه شرم که خارجی را قاضی شرح حال اپوزیسیون ایران می دانی!

خود خوانده از جانب ملتی سخن می گویی که مبارزات مردم ایران در چارچوب قوانین اساسی و البته حفظ نظام است (منبع +). به چه حقی؟ چه کسی تو را در آن جایگاه گزارده است که زیر پرچم جمهوری اسلامی بنشینی و هنوز از انتخابات آزاد خیالی در جمهوری اسلامی سخن پراکنی؟ همان تو و دوستان امید بر باد ده ات بودند که فتیله جنبش سبز را پایین کشیدند و خونهای برزمین ریخته را تباه کردند. آن زمان که می شد به خواست حداکثری مردم در کف خیابان (که تغیر رژیم بود) رسید، با خیال خوش در ینگه دنیا نشسته بودی و از فرآیند های لازم برای رساندن اعتراضات مردم به گوش مسوولان سخن راندی.

شرم بر تو باد!